نور الدين جعفر بدخشى

66

خلاصة المناقب ( در مناقب سيد على همدانى ) ( فارسى )

خانه آمد نورى در خانه ديد كه هرگز « 1 » نديده بود ، پرسيد كه بر در « 2 » خانه كسى آمده بود ( ل ) « 3 » جواب شنود « 4 » كه : آرى از يمن شتربانى « 5 » اويس نامى « 6 » آمده بود تحيّتى فرستاد و باز رفت « 7 » پس حضرت مصطفى صلّى اللّه عليه و سلّم فرمود كه : آرى « 8 » اين نور أويس « 9 » است كه در « 10 » خانه ما هديه گذاشته است و خود رفته . و نقل است كه حضرت مصطفى صلّى اللّه عليه و سلّم جامهء مبارك خود « 11 » به دست عمر فاروق ( رض ) پيش خواجه اويس فرستاد و وصيت كرد كه : امّت مرا بايد كه دعا كند و از حق تعالى عفو خواهد « 12 » و چون عمر فاروق ( رض ) آن ، وصيت بجاى ( ب ) « 13 » آورد و « 14 » در حالت ملاقات بعد از سلام خواجه اويس فرمود كه : و عليكم « 15 » السّلام يا عمر فقد عرف روحى روحك . و چون آن جامه شريف را قبول كرد « 16 » به گوشه‌اى رفت و آن جامه را برداشت و خداى را جل جلاله « 17 » سجده كرد و بگريست و فرمود كه « 18 » . بارخدايا ! به حرمت اين جامه كه از امّت محمّد ( ص ) « 19 » به رحمت خود عفو كن « 20 » و چون در دعا درنگى « 21 » ( آ : برگ 18 ب ) شد عمر فاروق رضى اللّه عنه به حضرت خواجه اويس حاضر آمد ، فرمود « 22 » كه يا عمر شتاب كردى و رسول صلّى اللّه عليه و سلّم در كارها به صبر جميل فرمود كه : « اذا بدا لك أمر فاصبر ثمّ أصبر ثمّ أصبر » « 23 »

--> ( 1 ) ن ، گ : نورى در خانه ديد كه وقتى نديدند ، ل : نورى در خانه ديد كه ديگر وقتها نديده بود . ( 2 ) ل : در اين ، گ : « بر » ندارد . ( 3 ) ل : برگ 13 الف . ( 4 ) ل : گفتند ، ن : شنيد . ( 5 ) ل : شترسوارى ، ن : اشتربانى . ( 6 ) گ : نام . ( 7 ) شوشترى : مجالس المؤمنين ، ص 121 بازگشت ( بجاى باز رفت ) ، ل : و تحيت و سلام فرستاد و برفت . ( 8 ) ل : ندارد . ( 9 ) ل : اويس قرن ، گ : او ، ت : قدس سره و زاد لنا سره . . ( 10 ) ل : در اين . ( 11 ) ل : جامه خود را . ( 12 ) ب ، ن : ندارد . ( 13 ) ب : برگ 14 ب . ( 14 ) ب ، ن : ندارد ، ت : برگ 12 الف . ( 15 ) گ : و عليك . ( 16 ) گناه امت را در خواهد چون خرقهء حضرت مصطفى پيش اويس بردند قبول نمود . ( 17 ) ت ، ل ، ن : ندارد . گ : خداى را سجده كرد . ( 18 ) ت ، ل : گفت . ( 19 ) ل : گناه امت محمّد را . ( 20 ) ل : كه گناه امت محمّد را عفو كنى به رحمت خود . ( 21 ) گ : درنگ . ( 22 ) ل : عمر فاروق رضى اللّه عنه پيش خواجه اويس آمد ، اويس فرمود . گ : حضرت خواجه اويس آمد ، فرمود يا عمر ، ت : فاروق رضى اللّه عنه ندارد . ( 23 ) از حاشيه ب : 17 ب . چون ظاهر شود ترا حالى پس صبر را كار فرمايى .